تبليغاتX
تنها تر از تنهايي
تنها تر از تنهايي

 

مرا كه مي بيني

من همينم كه مي بيني

من همين كسي هستم كه مي شناسي

من هميني هستم كه هرروزتوي كوچه وبازارمن و

مي بيني

من همين بودم وهستم وخواهم بود

نه اينكه درجازدم نه

حرف من اين نيست

حرف من اينكه من منم

من نامي دارم به نام فريد پسري هستم بيست وسه ساله

عاشق

ولي

عاشق محبت

عاشق هنر،عاشق صفا،عاشق لطافت،عاشق دوستي

و

عاشق خانواده ام

3/9/1381

 



 



|+|
نوشته شده توسط فريد در چهارشنبه 10 اسفند1384 و ساعت 4:1 AM
|+|
نوشته شده توسط فريد در چهارشنبه 10 اسفند1384 و ساعت 2:41 AM

 

تو مثل راز پاييزي و من رنگ زمستانم          

 چگونه دل اسيرت شد قسم به شب نميدانم

 

تو مثل شمعداني ها پراز رازي و زيبايي    

 ومن در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم

 

عاشقان رفتند از اين صحرا خموش

 بر نيامد از دل تنگي خروش

 

دردها را سر به سر انباشتند                 

 انتظار سينه ما داشتند

 

دل هواي ناله دارد زارزار

 بيش از اين نگذارمش در انتظار

 

كو حريفي، همدم و همدرد دل

 تا بنالد جان غم پرورد دل

 

من همان نايم كه گر خوش بشنوي

 شرح دردم با تو گويد مثنوي

 

با لب دمساز خود جفت آمدم

 گفتني بشنو كه در گفت آمدم

 

من همان عشقم كه در فرهاد بود

 او نمي دانست و خود را مي ستود

 

من همي كندم، نه تيشه، كوه را

 عشق شيرين مي كند اندوه را

 

در رخ ليلي نمودم خويش را

 سوختم مجنون خام انديش را

 

مي گريستم در دلش با درد دوست

او گمان مي كرد اشك چشم اوست.

 

4   آبان 1384

|+|
نوشته شده توسط فريد در چهارشنبه 10 اسفند1384 و ساعت 2:10 AM

 

عجب صبري خدا دارد !

اگر من جاي او بودم براي خاطر

تنها يكي مجنون صحرا گرد

بي سامان هزاران ليلي نازآفرين

را كو به كو آواره و ديوانه ميكردم

رفتي و در دل من ماندي بجاي

عشقي آلوده به نوميدي و درد

نگهي گمشده در پس پرده اشك

حسرتي يخ زده در خنده سرد

آه اگرباز بسويم آيي

ديگر از كف ندهم آسانت

ترسم اين شعله سوزنده

آخر آتش فكند بر جانم :

بيچاره دل كه با همه اميد و اشتياق

بشكست و شد بدست تو زندان عشق من

در شط خويش رفتي و رفتي از اين ديار

اي شاخه شكسته ز طوفان عشق من:

ديده ام سوي ديار تو و در كف تو

از تو ديگر نه پيامي نه نشاني

نه به ره پرتو مهتاب اميدي

نه به دل سايه اي از راه نهاني

بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم

نه درودي، نه پيامي ، نه نشاني

زآنكه ديگر تو نه آني، تو نه آني

بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم

نه درودي، نه پيامي ، نه نشاني

زآنكه ديگر تو نه آني، تو نه آني

بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم

نه درودي، نه پيامي ، نه نشاني

زآنكه ديگر تو نه آني، تو نه آني

اي ستاره ها مگر…………..؟

2  مهر 1384

|+|
نوشته شده توسط فريد در چهارشنبه 10 اسفند1384 و ساعت 2:5 AM

روز 5 اسفند روز عشق ايرانيان است. اين جشن با نام سپندار مذگان ( اسپندگان ) با قدمت 20 قرن قبل از ميلاد مسيح سالهاست که به فراموشي سپرده شده و جاي خود را به ولنتاين داده. اکنون وظيفه ماست که اين آيين کهن را زنده کنيم. زنده باد ايراني و زنده باد ايران کشور آيين مهرورزي

در اين هنگامه خاموش
كه خوبي ها همه پرده نشين
و بدي ها آشكاره است                                       
تو اي سوره خدا   
همان پرتو مطلقي
كه اورمزد
در پگاه راستينش
وعده ام داده است . 
قلبت بي دريغ است

آنچنانكه آفتاب بدان رشك مي برد
و نگاهت چندان زلال
كه آب و آينه به نماز مي ايستد .
دستانت بخشنده ترين
بدانسان كه آسمان به سجود مي نشيند  
و صدايت از آنگونه دل انگيز
كه باران به پژواكش مي بالد  .
تو را بانوي خوب تير  ناميده ام
چرا كه حضورت آفريدگاري ست                    
بر معجزتي شگرف كه عناصر اقليم مرا

چنان بهم مياميزد                                                      
كه در خزانزده ترين لحظه هايم        
تيري بيدليل بر پا مي شود .    
عشق ات سرآغاز زندگي ست
و روح ات گستره اي بي مرز
كه جاودانه ترين  عاشقانه ها را
از تير تا تير تكرار مي كند .
بانو
اي آرزوي ديريافته من
اي سارا تر از سارا
تو آمده اي و اينك
ساليان كبود به سر آمده است 

ما يكي شده ايم و يگانه 
يكي جان و يكي روان
بدانگونه كه ابرانسانيم.
و جاودانگي سرنوشت محتوم ماست .
و بدينگونه مي مانيم
مي مانيم تا باور زندگي
تا سرا  تا سپهر  تا ابديت
جاودانگي
جاودانگي
جاودانگي
و عشق به تكرار سروده مي شود .

 

 

|+|
نوشته شده توسط فريد در سه شنبه 9 اسفند1384 و ساعت 9:4 PM