عجب صبري خدا دارد !
اگر من جاي او بودم براي خاطر
تنها يكي مجنون صحرا گرد
بي سامان هزاران ليلي نازآفرين
را كو به كو آواره و ديوانه ميكردم

رفتي و در دل من ماندي بجاي
عشقي آلوده به نوميدي و درد
نگهي گمشده در پس پرده اشك
حسرتي يخ زده در خنده سرد
آه اگرباز بسويم آيي
ديگر از كف ندهم آسانت
ترسم اين شعله سوزنده
آخر آتش فكند بر جانم :
بيچاره دل كه با همه اميد و اشتياق
بشكست و شد بدست تو زندان عشق من
در شط خويش رفتي و رفتي از اين ديار
اي شاخه شكسته ز طوفان عشق من:
ديده ام سوي ديار تو و در كف تو
از تو ديگر نه پيامي نه نشاني
نه به ره پرتو مهتاب اميدي
نه به دل سايه اي از راه نهاني
بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
نه درودي، نه پيامي ، نه نشاني
زآنكه ديگر تو نه آني، تو نه آني
بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
نه درودي، نه پيامي ، نه نشاني
زآنكه ديگر تو نه آني، تو نه آني
بعد از اين از تو دگر هيچ نخواهم
نه درودي، نه پيامي ، نه نشاني
زآنكه ديگر تو نه آني، تو نه آني
اي ستاره ها مگر…………..؟
2 مهر 1384
نوشته شده توسط فريد در چهارشنبه 10 اسفند1384 و ساعت 2:5 AM