تبليغاتX
تنها تر از تنهايي
تنها تر از تنهايي

خسته شدم از همه چیز

دوست دارم که دیگر نباشم

چشمام و که میبندم     دگر هیچ نبینم

دگر نه یادی کنم

نه یادی شوم

دگر نه خاطراتی بینم

نه خاطراتی سازم

دوست دارم امشب آخرین شب عمرم باشد

تا دگر بار نبینم صبحی پراز غم

شامگاهی پراز خشم

روزگاری پراز ماتم

دوست دارم امشب آخرین شب عمرم باشد

تا  دگر بار نبینم صبحی پراز نیرنگ ولی زیبا

مردمانی باهوش ولی خسته

مردمانی آرام ‌٫ با لطافت پر مهر ولی غمگین

دوست دارم دگر بار صبح را نبینم با تمام وجودم

که چرا دردمان غریبیست

در میان آشنایان خوب وبد

دگر هیچ نخواهم

نه از روز   نه از شب

نه از آسمان   نه از خاک   نه از آب

دگر هیچ نخواهم

۱۶/۸/۱۳۸۶

 

|+|
نوشته شده توسط فريد در جمعه 25 آبان1386 و ساعت 5:6 PM